مرا بازيچه خود ساخت چون موسي که دريا را
فراموشش نخواهم کرد چون دريا که موسي را
نسيم مست وقتي بوي گل مي داد حس کردم
که اين ديوانه پرپر مي کند يک روز گل ها را
خيانت قصه تلخي است، اما از که مي نالم؟
خودم پرورده بودم در حواريون يهودا را
کسي را تاب ديدار سر زلف پريشان نيست
چرا آشفته مي خواهي خدايا؟ خاطر ما را
نمي دانم چه نفريني گريبانگير مجنون است
که وحشي مي کند چشمانش آهوهاي صحرا را
چه خواهد کرد با ما عشق؟ پرسيديم و خنديدي
فقط با پاسخت پيچيده تر کردي معما را
+ نوشته شده توسط رعد در شنبه دوم تیر 1386 و ساعت
11:10 بعد از ظهر |